یه مشت حرفهای نگفته. . .

(عادت میکنیم)we'll get used to it
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۳
 
__
*می کشم دستم رو روی صورتم...هرچی باید بدونم دستم می گه.(فرهاد)

دلم سوخت.نمی دونم چرا یاد داستان زشت و زیبای دیسنی افتادم!
***
_تو واقعاً به اینکه دودوتا می تونه چهارتا نشه فکر نکردی؟!!

_نه.
***
وقتی وسط حرفش پرید گفت:هه!چه خوش خیالی. یاد ترانه ی میثم یوسفی افتادم...همون که می گفت: میون خوابای ندید دیواره که میسازن(...)
***
*اسمان از هر کجا که تو باشی شروع می شود.(فروغ)

پ.ن:لطفاً کمی رو بیاور به ورزش بسکت.می گویند قد را بلند میکند.اخر خفه ام کردی با این 1متر و60ت!!

*چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی.(فروغ)

_اتفاقاً وقتی گفتی :دوستت ندارم باور کن.اصلاً دروغ و تأیید دروغت به دلم ننشست.بی زحمت دیگر مهربان نباش!!
***
زمستان باعث لُختی تمام درختانی شد که روزی پشت یکی ازهمین پربرگ ترینشان در گوشت رازم را زمزمه کردم.(می دانم که یادت است.خودت را به ان راه نزن!اخر خیلی سرش خندیدیم)...
بهار نزدیک است و فکر دوباره دیدنت و از همه مهمتر یک سال دیگر بزرگ شدنم حسابی خفه ام کرده...راستی چرا خیلی زود دیر می شه؟
***
آرزوهایم خسته و از نفس افتاده همین چند لحظه پیش برای همیشه حذف شدند دیگر وقت خیال بافی ندارم. اگر نمیخواهی بیا یی بگو نمی ایم !!
***
دل نازک نبودم اما . یک عالمه اشک داشتم که بهانه نیاز داشتند و یک عالمه بهانه داشتم که هیچ کدامشان ارزش گرییدن نداشتند. این شد که لبهایم را غنچه کردم. آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم به کلمه ی بغض هرگز نیندیشم.
 
comment نظرات ()