یه مشت حرفهای نگفته. . .

۱۴.۰۲.۰۶
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٦
 

نشسته بودم توی مترو.صندلیِ اخر از راست.کنار پنجره.داشتم دسته گلی رو که بهم داده بود نگاه می کردم. اول نمی خواستم قبول کنم. گفت: مناسبت نداره...همینطوریه...چون گل رز خیلی دوست داری.منم خیلی به چهارده فوریه اعتقاد ندارم!

چقدر بهش خندیدم!اما یه دسته گل رُزُ مگه میشُد رَد کرد؟


 
comment نظرات ()