یه مشت حرفهای نگفته. . .

می ترسم از نگاهی که من با شوق در انتظارش بودم ولی او غریب و توخالی باشد!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦
 

هی فلانی! حداقل صدایم بزن که خوش باشم اسمم را فراموش نکردی!
***
نگو از اول هم راهمون از هم جدا بود.انقدرها هم بچه نیستم! پس چرا به هم برخوردیم؟هان؟!
***
دیدی؟دیدی چند روز دیگه اومدنت به هرگز نیومدنت تبدیل شد؟ دیدی چه زود زدی زیر قولت؟ . . .ولی من دیدم و نفهمیدم چه طور دلت اومد!
***
بیا و با دستت غبار انتظار را از روی شیشه ی دلم پس بزن. احوالپرسی رو بی خیال! جواب سوالم رو بده: تاحالا کجا بودی؟!
***
برای امروز بَس است!می ترسم بگوید این یک مُشت حرفهای نگفته ات را هم تا اَبَد نگفته نگه دار!!


 
comment نظرات ()