یه مشت حرفهای نگفته. . .

فعلا کاری نداری؟!بغض لعنتیم را می خواهم تنها بگریم. تا بعد!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٠
 

_ بِپُرس!
_(...)
_سوال قشنگیه!حالا جوابش رو بده.
_(!!!)

گفتی به تو بگویم هنوز هم دوستدارتم. من هم گفتم:دروغگو دشمن خدا است!
***
چرا سرم داد می زنی؟ فراموش کردی که من طلبکارم؟ / حالا همه چیز پاک!لطفا از اول!
***
هی نگران چی هستی؟؟ تو این دلی که برای تو تنگ شده جا برای نگاه هیچ کس دیگری نیست.
***
اگر نویسنده ی قصه مان خودم بودم: تو شکلاتی بودی با طعم قهوه که در دهان اب می شد. انوقت دوستداشتنی می شدی و من... خوشبخت!

 
comment نظرات ()