یه مشت حرفهای نگفته. . .

حالم یه چیزی مابین چی شد و درجوابش: خودم هم نفهمیدم.بی خیال.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٥
 

همینطور داشتم با نگاهم راهِ دستش رو که به من نزدیک می شد دنبال می کردم.یک دفعه صدای برخوردش به صورتم تویِ گوشم پیچید./دستم بی اختیار به طرف بینی ام رفت و سعی کردم به خونی که دیدم فکر نکنم و حواسم رو روی اتفاقی که افتاده جمع کنم./زمان انگار متوقف شد و دوباره این صحنه توی ذهنم از اول تا اخر تکرار شد و بعد که ارام تر شدم به قبل از این حرکتش فکر کردم.راستی حرفم انقدرعصبانی اش کرده بود؟!

*من فقط گفتم:تو بی وفایی.همین!(با این حرکتش خواست با وفایی اش رو ثابت کنه؟)

**یا:حیف که یادم نمیاد چی گفتم!

 


 
comment نظرات ()