یه مشت حرفهای نگفته. . .

بوی عیدی...بوی توپ...بوی کاغذ رنگی...بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱
 

خورشید پلکهایش را روی هم گذاشت و اسمان پیراهن مشکی پراز ستازه اش را به تن کرد.زِ ان پس: چراغ خوابش را روشن کرد و ان را ماه نامید.این شد که خداوند *شَب* را افرید.


 
comment نظرات ()