یه مشت حرفهای نگفته. . .

ديروز...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٦
 

ای یه ذره بارون میومد...اما تو ماشین هوا دم کرده بود! عینک افتابیمو برداشتم و پنجره رو کمی پایین کشیدم.صندلی رو به حالت اولش برگردوندم که شروع کردم به سرفه کردن!

 حسام* بهم یه دستمال داد تا جلوی دهنم بگیرم.دستمال قرمز شد!زنی که از کنار ماشین می گذشت دستمال خونیم رو دید.سرش رو تکون داد.مثل اینکه بخواد با تکون دادن سرش دلسوزیشو نشون بده!!با غم خاصی تو چشام نگاه کرد.من و حسام ولی خندیدیم!

چند دقیقه پیشش دندونای عقلمو کشیده بودم و دهنم پره خون بود!

*برادرم پس فردا 13سالش میشه.


 
comment نظرات ()