یه مشت حرفهای نگفته. . .

راس می گی؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
 

 

یکی از دوستام دو هفته بعد از کشیدن دندونهای عقلم اومده دیدنم:

ــ وای!!!هدی!چه قیافه ای!!چی شدی!چقدر باد کرده صورتت!!اه...پیف...

من: بادش خیلی وقته خوابیده!...این قیافه ی همیشگیمه عزیزم!

_ راس می گی؟!. . .مممم...ببخشید!...

_ !!!

***

من: یعنی چی یادم نمیاد !همه رو حفظ کردیا!!

خواهرکوچکم: خب چی کار کنم؟!

_ یه ذره گوش بده تو کلاس!

_ خب گوش دادم...البته هرچی بغل دستیم تعریف کرد!

_ !!!

***

نوشته هایم را ازاینجا کپی نکن و در کلبه ات بچسبان! البته چیزی هم نمی گویم! تازه خوشحال هم می شوم که بیشتر این چند خطم را تحویل گرفته اند. ولی حداقل اگر اسمم را نمی نویسی,ننویس نوشته شده در شبی که دلم گرفت!! دروغ هم تا این حد!!اتفاقا نه شب بود و نه دلم گرفته بود!!عجبا!

***

با سرعت زیاد رانندگی می کردم.توی یه تونل تاریک بودم و داشتم به روشنایی بیرونش می رسیدم. احساس راحتی می کردم...لبخند زدم. پدرم زد توی صورتم: هدی!هدی!قش کردی!! باز هیچی نخوردی؟!

چشمام رو باز کردم.با نگرانی بغلم کرد: عزیزم مواظب خودت نیستیا!! باز خندیدم. (مرگ 30ثانیه ایم رو دوست داشتم).


 
comment نظرات ()