یه مشت حرفهای نگفته. . .

عجله ی مردم رو هیچوقت نفهمیدم.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٤
 

چرا فکر می کنن با بوق زدن یا جویدن لبشون چراغ زودتر سبز می شه؟چرا وقتی منتظرن فکر می کنن با کوبوندن یکی از پاهاشون پشت سر هم روی زمین طرفشون زودتر به قرار می رسه؟!چرا فکر می کنن با دویدن زیر بارون کمتر خیس میشن یا زودتر بارون بند میاد؟

چرا همه جا با سرعت می گذرن بدون لذت دقیقه ای از زیبایی های جزئی زندگی؟

من ولی. انگشت شکلاتیم رو می برم به طرف دهنم و اونو با لذت لیس می زنم. عروسکم رو سفت می بوسم. به گلای رز توی گلدونم چشمک می زنم. با شلوار لی جدیدم توی ابای گلی می پرم. به پیرزن لبخند می زنم و اسمون رو بغل می کنم. می رم توی پارک فقط برای یه نفس عمیق و پاک و سالم. از شیرینیم به گنجشکها میدم و ماهی سفره هفت سین رو یواشکی توی دریاچه رها می کنم. زیر درخت پر شکوفه دراز می کشم و ابرها رو دونه به دونه می شمرم...

کودکی از کنارم می گذرد.شکوفه ی درشتی را لای موهایم می گذارد و می خندد و این صدای خنده! وای این صدای خنده! چه دلپذیر و دلنشین است!!

 ازادی مگر چیست؟ لذت از زندگی سخت نیست! خودت باش و نفس بکش!

نگو من باور؟؟!!بگو: من باور./ همین!


 
comment نظرات ()