یه مشت حرفهای نگفته. . .

خ ی ل ی.ب د!!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳
 

شنیدم اون نوشته هایی که خیلی به دل می شینه:نوشته هایی که یا تو اوج خوشحالی.ناراحتی و حتی عصبانیت نوشته شده.اما من الان نه ناراحتم. نه خوشحالم. نه ذوق کردم یا عصبانیم. اصلا تو اوج هیچ کدومشون به سر نمی برم.اوج که چه عرض کنم!روی زمینم.همین زمینی که اتاقم یه ذره از گوشه اش رو پرکرده.همین اتاق که یه پنجره ی بزرگ داره که گاهی به خاطره بزرگیش فراموشش می کنم!

شنیدی می گن به ظاهر خیلی هم اعتماد نکن؟ دبدی گاهی ما بین یه مشت ادم هستی که همیشه از پاکیشون و از مظلومیتشون و از بی گناهیشون واسه خودت اسطوره ساختی...بعد یکدفعه.شاید یکدفعه ای که چند ماه یا چند سال طول بکشه عکسش رو به تو ثابت می کنن؟/ توجه کردی اون موقع چقدر دلت می شکنه؟ اره! مثلِ یه گلدونِ پُر خاطره ی کوچکی که با یه بی احتیاطی کوچک تری و اونم با دستِ خودت می خوره زمین و می شکنه. اون موقع از بی حواسی خودت شاکی می شی ولی برعکس اگه اون گلدون به دست یکی از عزیزات بشکنه یه حس عجیبی پیدا می کنی!  ناراحت می شی و دلت هم شاید بشکنه.اما  تو وجودت حست رو خفه می کنی و قایمش می کنی تو همون دل شکستت!

حالا هم از من بشنو: هیچوقت نخواستم بد باشم. هیچوقت بدیِ تو رو نخواستم. هیچوقت بدبودن رو قبول نداشتم. اما اگر بدترین کاری که هیجوقت دوست نداشتم از تو ببینم شاید خیلی ناراحت بشم و خیلی دلم بشکنه...

اونوقتِ که خیلی بد می شم.خ ی ل ی!!

 

اين راست است!
زندگی اين سان پليد نيست.
پايان اين شب
چيزی به غير روشن روز سپيد نيست...

**مرسی پری جون!

 


 
comment نظرات ()