یه مشت حرفهای نگفته. . .

فکر کنم بزرگ شدم...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠
 

فکر کنم بزرگ شدم.نه چون تولدم نزدیکه...چون:دیگه قهوه رو با یه من شیر و شکر نمی نوشم و تلخش رو بیشتر دوست دارم. چون با کفشهای جدیدم دیگه دوست ندارم جفت پا بپرم توی ابهای گلی!چون خیلی وقته با صدای بلند گریه نکردم از ته دل برای اتفاقای جزیی نخندیدم. و چون خوش بینی کمتر از واقع بینی سراغم میاد...
و فکر کنم بزرگ شدم.ولی نه انقدر که از خوردن پاستیل و شکلات لذت نبرم و نه انقدر که سوالهایی که به ذهنم می رسه رو بی پرده نپرسم. نه انقدر که مادر و پدرم رو سفت نبوسم و خواهر و برادرم رو بغل نکنم.نه انقدر که مثل چشمانم پشت عینک افتابی لبخندم را هم قایم کنم و نه انقدر که از دیدن تاب و سرسره ذوق زده نشم!
فکر کنم بزرگ شدم ولی نه انقدر که کودکیم رو فراموش کنم! ( من خوشحالم!)
***
18سالگیم نزدیک است و من سفت به 17سالگیم چسبیده ام و خاطره های 16سالگیم تنهایم نمی گذارند.به راستیکه ان 14سال قبل ان15سالگی یادش بخیر!
و کودکیم را می پرستم و می دانم کسانی که خیلی وقت است از این 18سالگی لعنتی گذشته اند...هرگز حرفهایم را نخواهند فهمید!
(شاید کمی...)

 
comment نظرات ()