یه مشت حرفهای نگفته. . .

انقدر نگو سرتو بذار رو شونم / نگو اروم باش وقتی نمی تونم.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢
 

 

غربت سنگین این اتاق از دلتنگی هر روز من جان می گیرد.

رشد می کند و اخر مثل گیاه گوشتخواری مرا در خود می بلعد...ارام.

هستیم. وجودم. نفست را فریاد می زند.

قلبم به تپش می افتد و باز

تو را صدا می زند.

به من نگو برگرد!

فقط بگو ما بار دگر دستهامان را به هم خواهیم داد. همین!

***

پیچک یاد تو بر گردن دلم پیچید و خفه اش کرد... می گویند نامش دلتنگی است.


 
comment نظرات ()