یه مشت حرفهای نگفته. . .

يه بازی اسون . . .
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٩
 

با دست راستش زد کف دست راستم.بعد با همون دستش زد کف دست چپم.

تازه به نظرش بازی خیلی اسون اومد... ایندفعه محکمتر زد کف دست راستم و بعد که نوبت دست چپم شد...دستم رو کشیدم کنار.این شد که با مخ خورد زمین.


 
comment نظرات ()