یه مشت حرفهای نگفته. . .

...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸
 

تنها تو هستی که هر نیمه شب بیدارم می کنی و می پرسی: خب؟

جواب می دهم با همان چشمان خوابالود و صدای خستم: دوستت دارم بیش از همیشه

و ارام می شوی.

چشمانت را می بندی و می خوابی.

من ولی...تا صبح.

بیدارم./

سرم درد می کرد.

گوشم سوت می کشید.

چشم نیمه بازم دستان مادرم را دنبال می کرد.

کاسه را پراز شیر داغ می کند و می پرسد: کاکائو بریزم؟

سرفه کنان سرم را مابین دستانم می گیرم و جواب می دهم:نه عسل می ریزم.

دستش را روی پیشانیم می گذارد و

حس می کنم در یک لحظه همه ی بدنم یخ می کند: تب هم که داری!

پاهای بدون جورابم را از روی پارکت های زمین بلند می کنم و روی صندلی چهارزانو می نشینم.

کمی از شیر را سر می کشم و مابقی را روانه ی ظرف شوئی اشپزخانه می کنم.

به طرف تختم می روم و پتویم را تا روی سرم می اورم.

پاهای یخزده ام را در بغلم جا می دهم و چشمانم را می بندم.

فکرم مشغول هزیون و من سخت نفس می کشم.

سردم بود ولی سعی کردم بخوابم...شاید با یاد گرم تو.


 
comment نظرات ()