یه مشت حرفهای نگفته. . .

هوا سرد است.باران می بارد.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸
 

خیابان ها خالی است و در بورژوا ترین نقطه ی شهر دلم قهوه می خواهد.

کیفم را باز می کنم و به دنبال چیزی می گردم.

ناگهان با تعجب به اسکناس ده یورویی نگاه می کنم و لبخند می زنم.

وارد کافه می شوم و بی اینکه به کسی نگاه کنم پشت میزی که با شمع های رنگارنگ تزئین شده بود مینشینم.

بوی دود و قهوه و شیرکاکائو به مشامم میرسد.حتی بوی پیپ پیرمردی که از من دور نبود.

پالتوام را در می اورم و روی صندلی کنارم جا می دهم .

نگاهی به مرد می اندازم.لبخند می زند.سلام می کند و می گوید:هوا سرد شده!

بی اینکه توجهی به ربطش داشته باشم می گویم:این مواقع قهوه ی گرم می چسبد.

با یک چشم بهم زدن کنارم ظاهر می شود.

به گارسن سفارش دو قهوه می دهد و ادامه می دهد: اجازه هست بنشینم؟

با تعجب نگاهش می کنم ولی لبخند زورکی ای می زنم و نشان می دهم اشکالی ندارد.(در هر صورت او یا صندلی خالی چه فرقی می کند؟)

اهسته می گوید:خنده داره نه؟هم من با این سن تنها هستم و هم تو با این سن و ...زیبایی.

با کلمه اخر خودم را جمع و جور می کنم و لبخندم به اخم تبدیل می شود.

گارسن قهوه ها را می اورد و بلافاصله شیر و شکر را کنار می گذارم و مشغول بازکردن کاغذ شکلات می شوم.ارام می خندد.

نگاهش می کنم که عکسی را از جیبش در می اورد و روی میز کنار فنجان قهوه ام می گذارد.

فنجان را نزدیک لبم می اورم و به عکس خیره می شوم.

زن چشمان درشت مشکی اش...موهای بلند فر و لبهای گلی اش مرا یاد کسی انداخت...

شاید اشنایی دور...

- خیلی فکر نکن.شبیه خودته.

راست می گفت. با رنگ سیاه و سفید عکس...قدیمی بودنش و مسن بودن زن...

خیلی به من شبیه بود.(حداقل با تصویرم در اینه)

ادامه داد. اوهم شمع و قهوه و شکلات رو دوست داشت.همیشه شیر و شکر رو کنار می گذاشت و همانند تو لبخند می زد.

کمی قهوه نوشیدم و پرسیدم:عاشق گل سرخ هم هست؟

و به همین سادگی ان روز سرد و خالیم تبدیل شد به روز قشنگی که پدربزرگ ساعت ها قصه ی جوانی اش را برایم می گفت.

قصه ی عاشقانه هایش با دختری که . . . من بودم.  


 
comment نظرات ()