یه مشت حرفهای نگفته. . .

اونقدر مظلوم و ساده است که مواظبشی...حتی مواظب افکارش.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱
 

-صدای دریا چه ارام بخشه.
(گوشام سوت می کشه!)
-نسیم رو دوست دارم هوا چه خوبه.
(سرم داره از درد منفجر می شه.)
-می خندی...می خندم...راستی چقدر دوستت دارم.
(چشمام می سوزه... شنیدم برمی گرده!)
-بیا قدم بزنیم.
(می خوام تنها بدوم!)
-بغلم کن.
(Beat it)
-باشه؟
(عمرا!)
-هستی؟
(نمی خوام...حالا شکلات می خری؟)
-چایی؟
(دوست ندارم!اما با طمع هلو و دوتا یخ لطفا.)
One is not supposed do that.
(می خوام!می خوااام!)
Well what can one do.
(گوش کن.صدای دریا چه ارام بخشه...)
-!!!
(...)
****


-منو شناختید؟
-نه.بجا نمیارم.
-یه ذره فکر کنید.
-نمی دونم...شما خواهره...
-نه من خواهر نیستم.
-اهان.برادره...
-!!!

 
comment نظرات ()