یه مشت حرفهای نگفته. . .

ترکید مثل یک بادکنک...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۳
 

حس عجیبی دارم.
مثل یک حباب.
حس قشنگ و پیچیده ی مسافری بی مقصد.
مثل ادمکی در یک جمله ی نا تمام که نویسنده نمی داند,
یا نمی خواهد,
یا نمی تواند,
جمله اش را تمام کند.
حس معلق بودن.
من برنده ام؟ من بازنده ام؟
...
هرچند می دانم اگر تمام هم شود باز ادامه دارد.



 
comment نظرات ()